ندانم در کجا این قصه دیدم و یا از قصه پردازی شنیدم
که دو روبه ، یکی ماده یکی نر به هم بودند عمری یار و یاور
ملک با خیل تازان شد به نخجیر کشیدند آن دو روبه را به زنجیر
چو پیدا گشت آغاز جدایی عیان شد روز ختم آشنایی
یکی مویه کنان با جفت خود گفت که دیگر در کجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سر سوز همانا در دکان پوستین دوز
.....
ایرج میرزا
که دو روبه ، یکی ماده یکی نر به هم بودند عمری یار و یاور
ملک با خیل تازان شد به نخجیر کشیدند آن دو روبه را به زنجیر
چو پیدا گشت آغاز جدایی عیان شد روز ختم آشنایی
یکی مویه کنان با جفت خود گفت که دیگر در کجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سر سوز همانا در دکان پوستین دوز
.....
ایرج میرزا
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 بهمن 1388 توسط
محسن اکبری
1- اعتراض :
مرگ هم به تساوی تقسیم نمی شود
عجبا ! هیچ کس هنوز
به سهم کم اش از مرگ
اعتراض نکرده است
خیلی ها سهم بیشتری از مرگ نصیب شان می شود
کودک بودم که درسینما
مردی ازاسب افتاد و
آنقدر روی زمین کشیده شد که :
گریه چشم هایم را بست
بعد ها دانستم
افتادن از اسب گریه ندارد
خیلی ها از اصل می افتند و می میرند
2- حدس بزن:
تعداد ،
صورت مسأله را تغییر نمی دهد
حدس بزن
چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم
چند بار شنیده ایم و
باورمان نشده است
چند بار ...
پدرم می گفت :
پدر بزرگ ات
دوستت دارم را
یک بارهم به زبان نیاورد
مادر بزرگ ات اما
یک قرن با اوعاشقی کرد
مرگ هم به تساوی تقسیم نمی شود
عجبا ! هیچ کس هنوز
به سهم کم اش از مرگ
اعتراض نکرده است
خیلی ها سهم بیشتری از مرگ نصیب شان می شود
کودک بودم که درسینما
مردی ازاسب افتاد و
آنقدر روی زمین کشیده شد که :
گریه چشم هایم را بست
بعد ها دانستم
افتادن از اسب گریه ندارد
خیلی ها از اصل می افتند و می میرند
2- حدس بزن:
تعداد ،
صورت مسأله را تغییر نمی دهد
حدس بزن
چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم
چند بار شنیده ایم و
باورمان نشده است
چند بار ...
پدرم می گفت :
پدر بزرگ ات
دوستت دارم را
یک بارهم به زبان نیاورد
مادر بزرگ ات اما
یک قرن با اوعاشقی کرد
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 آبان 1388 توسط
محسن اکبری
Why mother is always so special:
When I came home in the rain,
Brother asked why you didn't take an umbrella.
Sister advised why you didn't wait till rain stopped.
Father angrily warned, only after getting cold, you will realize.
But Mother, while drying my hair, said: stupid rain!
Couldn't it wait till my child came home?
That's MOM
When I came home in the rain,
Brother asked why you didn't take an umbrella.
Sister advised why you didn't wait till rain stopped.
Father angrily warned, only after getting cold, you will realize.
But Mother, while drying my hair, said: stupid rain!
Couldn't it wait till my child came home?
That's MOM

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 شهریور 1388 توسط
محسن اکبری
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ای ، آنچه که در من انسانی
بود ، از دست دادم .
گذاشتم گم بشود . در زندگانی ، آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان !
من هیچ کدام از آنها نشدم ، زندگانی ام برای همیشه گم شد . من خود پسند ، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم ،
حال دیگر غیر ممکن است که بر گردم و راه دیگری در پیش بگیرم .
من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم ، نه به چپ بروم و نه به راست ، می خواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم .
این احساسات ، این خیال های گذرنده که برایم می آید ، آیا حقیقتی نیست ؟ در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی به نظر می آید تا افکار منطقی من .
زندگی احمق . حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم ، نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید ،
دیگر نمی توانم دنبال این سایه های بیهوده بروم ، با زندگانی گلاویز بشوم ، کشتی بگیرم ، شماهایی که گمان می کنید در حقیقت زندگی می کنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید ؟
گذاشتم گم بشود . در زندگانی ، آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان !
من هیچ کدام از آنها نشدم ، زندگانی ام برای همیشه گم شد . من خود پسند ، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم ،
حال دیگر غیر ممکن است که بر گردم و راه دیگری در پیش بگیرم .
من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم ، نه به چپ بروم و نه به راست ، می خواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم .
این احساسات ، این خیال های گذرنده که برایم می آید ، آیا حقیقتی نیست ؟ در هر صورت خیلی طبیعی تر و کمتر ساختگی به نظر می آید تا افکار منطقی من .
زندگی احمق . حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم ، نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید ،
دیگر نمی توانم دنبال این سایه های بیهوده بروم ، با زندگانی گلاویز بشوم ، کشتی بگیرم ، شماهایی که گمان می کنید در حقیقت زندگی می کنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید ؟
صادق هدایت -- زنده بگور
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 توسط
محسن اکبری
می دونید بیرون داره چی میگذره ؟ ؟؟؟ من بهتون می گم چه خبره...
من خونه نموندم ، رفتم قاطی مردم ، مطهری ، هفت تیر ، فاطمی ، ولیعصر
جوونای حماسه ساز 22 خرداد ، همونا که با رای دادنشون مشت محکمی زدن به دهن استکبار، همونا که خاری بودن به چشم دشمن ، الان دارن کتک می خورند
من دیدم ، با چشم خودم دیدم ، دیدم که از وانت چجوری گله ای پلیس ضد شورش میریخت بیرون چجوری حجوم میاوردن و مردم رو ، هر کی که بود می زدن ،
کی باور میکنه اگه بگم من دیدم که پدری که با زن و بچه اش از مترو مفتح اومد بیرون ، با باتوم کتک خورد؟
من با چشم خودم دیدم که ماشین ضد شورش ، هرکی رو دم دستش می دید می زدن و می کردن تو ماشین و می بردن
اگر شما شنیدید تیر اندازی شده ، من دیدم که لباس شخصی ها تیر هوایی می زدن ، اینا کی هستن ؟ خدایا چرا من نمیفهمم لباس شخصی کیه ، چرا تفنگ داره ، چرا اجازه شلیک داره ؟ ؟؟؟
راستی لباس شخصی ها چند دسته بودن ، یه عده عمدتا با ریش فراوان جلوت ظاهر می شدن ، توجیه می کردن، میگفتن برو آقا ، یکیشون به من گفت برو ،گفت چرا نمی فهمی ، اونور آب از وایستادن تو و شلوغ بودن اینجا سوء استفاده می کنن که مملکت رو بد جلوه بدن ، بگن شورش شده... راستی یکی به من بگه شورش یعنی چی ، چرا نباید اون ور آبی ها این رو بگن ؟ ؟؟؟
دسته دوم باتوم داشتن و زره ، ولی لباس شخصی دارن ، رحم هم نمی کنن می زنن ...
ولی از دسته سوم یکی رو دیدم که با لباس شخصی ، اسلحه در آورد و تیر هوایی زد...
راستی ، کی میدونه زندانی شدن یعنی چی ؟ ؟؟؟ یعنی sms ها قطع باشه و مردم به روی خودشون هم نیارند ؟ یعنی facebook و youtube رو بترکونن ؟ ؟؟؟ یعنی تمام سایت های میرحسین فیلتر بشه ؟ ؟؟؟ یعنی حتی موبایلت هم قطع باشه ؟ ؟؟؟ آره ، حتی موبایلها همه قطع شده....
bbcpersian tv هم قطع شده و تلویزیون خودمون داره گل و بلبل نشون می ده و جشن و پایکوبی و خوشحالی مردم رو...
خدایا مگه اینا همون جوونهایی نیستن که تا دیروز می رقصیدن و شعار می دادند "تا میرحسین ، یک یا حسین"، چی شده حالا اتوبوس آتش می زنند ، چرا مثل فلسطینی ها با سنگ می زنن پلیس ضد شورش رو ... چرا انقدر بهشون فشار اومده ...مگه اینا حماسه سازان امروز ، آینده سازان فردا نیستن ؟ ؟؟؟ مگه ما هی نمی گیم بیچاره فلسطینی ها که با سنگ وایسادن جلوی اسرائیلی ها ... چرا هیچکس نمی فهمه که از ته دل دارند آتش می گیرند ...نه ، بیچاره ما ...مایی که دیدیم چه بلایی سر رای هامون اومد ، با وقاحت تمام دیدیم که چوپان دروغگو حتی رکورد خاتمی رو هم زد و حالا امشب تو سخنرانیش می خواد از اون پوزخند های مسخره بزنه و بگه "ملت غیور ایران ، فریب مزدوران دشمن رو نخوردند و به رغم کارشکنی ها و دروغگویی ها من رو که بر حق بودم انتخاب کردند..." ،می خواد بگه " البته شنیدم که یه عده محدودی ، بد اخلاقی کردند و شلوغ کردند ، اما با هوشیاری سربازان گمنام امام زمان خنثی شد..."
این ها رو می بینیم ، باز چهار سال دیگه یکی رو ، میارن بالا ، که مردم ازش نفرت دارن ، از ترس اینکه اون نشه رئیس جمهور، باز حماسه سازی می کنند ، یادم باشه چهار سال دیگه ، یاد امروز بیفتم ...یعنی باز رای می دم ؟ ؟؟؟؟
راستی کجاست میرحسین ؟ ؟؟؟ ملت دارن کتک می خورن ، دارن دستگیر میشن ، کجاست دهقان فداکار...
من خونه نموندم ، رفتم قاطی مردم ، مطهری ، هفت تیر ، فاطمی ، ولیعصر
جوونای حماسه ساز 22 خرداد ، همونا که با رای دادنشون مشت محکمی زدن به دهن استکبار، همونا که خاری بودن به چشم دشمن ، الان دارن کتک می خورند
من دیدم ، با چشم خودم دیدم ، دیدم که از وانت چجوری گله ای پلیس ضد شورش میریخت بیرون چجوری حجوم میاوردن و مردم رو ، هر کی که بود می زدن ،
کی باور میکنه اگه بگم من دیدم که پدری که با زن و بچه اش از مترو مفتح اومد بیرون ، با باتوم کتک خورد؟
من با چشم خودم دیدم که ماشین ضد شورش ، هرکی رو دم دستش می دید می زدن و می کردن تو ماشین و می بردن
اگر شما شنیدید تیر اندازی شده ، من دیدم که لباس شخصی ها تیر هوایی می زدن ، اینا کی هستن ؟ خدایا چرا من نمیفهمم لباس شخصی کیه ، چرا تفنگ داره ، چرا اجازه شلیک داره ؟ ؟؟؟
راستی لباس شخصی ها چند دسته بودن ، یه عده عمدتا با ریش فراوان جلوت ظاهر می شدن ، توجیه می کردن، میگفتن برو آقا ، یکیشون به من گفت برو ،گفت چرا نمی فهمی ، اونور آب از وایستادن تو و شلوغ بودن اینجا سوء استفاده می کنن که مملکت رو بد جلوه بدن ، بگن شورش شده... راستی یکی به من بگه شورش یعنی چی ، چرا نباید اون ور آبی ها این رو بگن ؟ ؟؟؟
دسته دوم باتوم داشتن و زره ، ولی لباس شخصی دارن ، رحم هم نمی کنن می زنن ...
ولی از دسته سوم یکی رو دیدم که با لباس شخصی ، اسلحه در آورد و تیر هوایی زد...
راستی ، کی میدونه زندانی شدن یعنی چی ؟ ؟؟؟ یعنی sms ها قطع باشه و مردم به روی خودشون هم نیارند ؟ یعنی facebook و youtube رو بترکونن ؟ ؟؟؟ یعنی تمام سایت های میرحسین فیلتر بشه ؟ ؟؟؟ یعنی حتی موبایلت هم قطع باشه ؟ ؟؟؟ آره ، حتی موبایلها همه قطع شده....
bbcpersian tv هم قطع شده و تلویزیون خودمون داره گل و بلبل نشون می ده و جشن و پایکوبی و خوشحالی مردم رو...
خدایا مگه اینا همون جوونهایی نیستن که تا دیروز می رقصیدن و شعار می دادند "تا میرحسین ، یک یا حسین"، چی شده حالا اتوبوس آتش می زنند ، چرا مثل فلسطینی ها با سنگ می زنن پلیس ضد شورش رو ... چرا انقدر بهشون فشار اومده ...مگه اینا حماسه سازان امروز ، آینده سازان فردا نیستن ؟ ؟؟؟ مگه ما هی نمی گیم بیچاره فلسطینی ها که با سنگ وایسادن جلوی اسرائیلی ها ... چرا هیچکس نمی فهمه که از ته دل دارند آتش می گیرند ...نه ، بیچاره ما ...مایی که دیدیم چه بلایی سر رای هامون اومد ، با وقاحت تمام دیدیم که چوپان دروغگو حتی رکورد خاتمی رو هم زد و حالا امشب تو سخنرانیش می خواد از اون پوزخند های مسخره بزنه و بگه "ملت غیور ایران ، فریب مزدوران دشمن رو نخوردند و به رغم کارشکنی ها و دروغگویی ها من رو که بر حق بودم انتخاب کردند..." ،می خواد بگه " البته شنیدم که یه عده محدودی ، بد اخلاقی کردند و شلوغ کردند ، اما با هوشیاری سربازان گمنام امام زمان خنثی شد..."
این ها رو می بینیم ، باز چهار سال دیگه یکی رو ، میارن بالا ، که مردم ازش نفرت دارن ، از ترس اینکه اون نشه رئیس جمهور، باز حماسه سازی می کنند ، یادم باشه چهار سال دیگه ، یاد امروز بیفتم ...یعنی باز رای می دم ؟ ؟؟؟؟
راستی کجاست میرحسین ؟ ؟؟؟ ملت دارن کتک می خورن ، دارن دستگیر میشن ، کجاست دهقان فداکار...
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 خرداد 1388 توسط
محسن اکبری
مهمانی تو کجای دنیاست
ای مرگ، حقیقتت معماست
مهمانی و آن لباس زیبا
بهر همه جهان محیاست
ای کاش شبی زود تر از وعده دیدار
مهمان تو باشم ، عیدم آنجاست
عیدست و امید و عشق و آرزویم
تنها به تو می¬رسد به هرجاست
گویند که راه راست ، چون است
انگار تویی مرا ره راست
مردان جهان همه حقیرند
مردانه بیا اگر دلت خواست
امروز دلم هوات کرده است
امروز بیا، نه کار فرداست
فردا که بیایی چو شنیدی
دیرست ، برو ، دلم به دنیاست
با زور مبر مرا و چون من
غمگین مشو از آنچه دلم خواست
--محسن
ای مرگ، حقیقتت معماست
مهمانی و آن لباس زیبا
بهر همه جهان محیاست
ای کاش شبی زود تر از وعده دیدار
مهمان تو باشم ، عیدم آنجاست
عیدست و امید و عشق و آرزویم
تنها به تو می¬رسد به هرجاست
گویند که راه راست ، چون است
انگار تویی مرا ره راست
مردان جهان همه حقیرند
مردانه بیا اگر دلت خواست
امروز دلم هوات کرده است
امروز بیا، نه کار فرداست
فردا که بیایی چو شنیدی
دیرست ، برو ، دلم به دنیاست
با زور مبر مرا و چون من
غمگین مشو از آنچه دلم خواست
--محسن
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 توسط
محسن اکبری
جهت انجام آزمایشی 10میمون
را درون یک قفس بزرگ می اندازند که در سقف آن موزهایی قرار داشت و تنها راه ارتباطی
به سقف یک نردبان بود.
میمون ها در بدو ورود ابتدا هیجان زده به اطراف می رفتند ولی بعد از مدتی که آرام شدند متوجه موزها شده و همه به سمت نردبان یورش بردند و از آن بالا رفتند، اما به محض اینکه پای اولین میمون به پله پنجم رسید آب بسیار سرد بر روی میمون ها ریخته می شد .
پس از مدتی که دوباره آرام شدند به سمت نردبان یورش بردند و دوباره همان داستان آب سرد و وحشت میمون ها روی داد.
بار بعد فقط 8 میمون بالا می روند ولی باز هم همان داستان پیش می آید.
بعد از آن هر میمونی که قصد بالا رفتن از نردبان و رسیدن به موزها را داشت به سختی از سایرین کتک می خورد،
آنها از خیر موزها گذشته بودند و گرسنگی پیشه کرده بودند، حتی بعد از اینکه دیگر آب سردی در کار نبود .
به هر حال جریان به آنجا رسید که میمون های گرسنه در پایین قفس و موزها در بالای سقف بودند ولی هیچ میمونی به خود اجازه بالا رفتن نمی داد.
بعد از گذشت مدت زمانی، یک میمون را خارج می کنند و یک میمون جدید را وارد قفس می کنند. میمون جدید نیز موزها را دید و به سمت نردبان رفت که ناگهان 9 میمون دیگر به سمت او یورش بردند و میمون بیچاره بدون اینکه بداند چرا، فقط مورد حمله قرار گرفته بود! تا اینکه از بالا رفتن و خوردن موز منصرف شد و پس از چندین بار تلاش به این نتیجه رسید که بالا رفتن از نردبان کار زشتی است و کسی که بالا می رود کتک سختی می خورد.
بعد از چندی یکی دیگر از میمون ها را بیرون آوردند و میمون دیگری را وارد قفس کردند و این بار زمانی که این میمون به سمت نردبان می رفت به جای آنکه 8 میمونی که تجربه آب سرد را داشتند به سمت او حمله کنند با کمال تعجب ملاحظه شد که 9 میمون به سمت او یورش بردند یعنی میمون نهم هم که تجربه آب سرد را نداشت به او حمله کرد بدون اینکه بداند چرا، فقط حمله کرد!
این آزمایش بارها تکرار شد و همچنان به میمون تازه وارد اجازه بالا رفتن از نردبان داده نشد ، در نهایت تمام میمون هایی که تجربه آب سرد را داشتند از قفس خارج شدند اما میمون های جدید بدون اینکه بدانند چرا بالا رفتن از نردبان را عیب میدانستند و کسی که از آن بالا میرفت را به سختی تنبیه می کردند .
کداممان تا به حال به اعمالی که از صبح تا شب انجام میدیم فکر کردیم ؟ ؟؟؟
نوع لباس پوشیدن ، نوع حجاب داشتن ، راه رفتن ، حرف زدن ، غذا خوردن ، قربانی کردن ، مهمونی زوری رفتن و نرفتن ...
نمی دونم ، هزار تا چیز که خیلی هاش اذیتمون می کنه ، اما سنت آبا اجدادیمونه ، اگه رعایت نکنیم مورد تمسخر سایرین قرار می گیریم . محکوم میشیم حتی به کافر بودن ....
کاش حداقل دلیل اجرای برخی از سنت های آزار دهندمون رو می دونستیم ، یا می فهمیدیم روی کیا آب سرد ریخته و ما باید کتکش رو بخوریم .
میمون ها در بدو ورود ابتدا هیجان زده به اطراف می رفتند ولی بعد از مدتی که آرام شدند متوجه موزها شده و همه به سمت نردبان یورش بردند و از آن بالا رفتند، اما به محض اینکه پای اولین میمون به پله پنجم رسید آب بسیار سرد بر روی میمون ها ریخته می شد .
پس از مدتی که دوباره آرام شدند به سمت نردبان یورش بردند و دوباره همان داستان آب سرد و وحشت میمون ها روی داد.
بار بعد فقط 8 میمون بالا می روند ولی باز هم همان داستان پیش می آید.
بعد از آن هر میمونی که قصد بالا رفتن از نردبان و رسیدن به موزها را داشت به سختی از سایرین کتک می خورد،
آنها از خیر موزها گذشته بودند و گرسنگی پیشه کرده بودند، حتی بعد از اینکه دیگر آب سردی در کار نبود .
به هر حال جریان به آنجا رسید که میمون های گرسنه در پایین قفس و موزها در بالای سقف بودند ولی هیچ میمونی به خود اجازه بالا رفتن نمی داد.
بعد از گذشت مدت زمانی، یک میمون را خارج می کنند و یک میمون جدید را وارد قفس می کنند. میمون جدید نیز موزها را دید و به سمت نردبان رفت که ناگهان 9 میمون دیگر به سمت او یورش بردند و میمون بیچاره بدون اینکه بداند چرا، فقط مورد حمله قرار گرفته بود! تا اینکه از بالا رفتن و خوردن موز منصرف شد و پس از چندین بار تلاش به این نتیجه رسید که بالا رفتن از نردبان کار زشتی است و کسی که بالا می رود کتک سختی می خورد.
بعد از چندی یکی دیگر از میمون ها را بیرون آوردند و میمون دیگری را وارد قفس کردند و این بار زمانی که این میمون به سمت نردبان می رفت به جای آنکه 8 میمونی که تجربه آب سرد را داشتند به سمت او حمله کنند با کمال تعجب ملاحظه شد که 9 میمون به سمت او یورش بردند یعنی میمون نهم هم که تجربه آب سرد را نداشت به او حمله کرد بدون اینکه بداند چرا، فقط حمله کرد!
این آزمایش بارها تکرار شد و همچنان به میمون تازه وارد اجازه بالا رفتن از نردبان داده نشد ، در نهایت تمام میمون هایی که تجربه آب سرد را داشتند از قفس خارج شدند اما میمون های جدید بدون اینکه بدانند چرا بالا رفتن از نردبان را عیب میدانستند و کسی که از آن بالا میرفت را به سختی تنبیه می کردند .
کداممان تا به حال به اعمالی که از صبح تا شب انجام میدیم فکر کردیم ؟ ؟؟؟
نوع لباس پوشیدن ، نوع حجاب داشتن ، راه رفتن ، حرف زدن ، غذا خوردن ، قربانی کردن ، مهمونی زوری رفتن و نرفتن ...
نمی دونم ، هزار تا چیز که خیلی هاش اذیتمون می کنه ، اما سنت آبا اجدادیمونه ، اگه رعایت نکنیم مورد تمسخر سایرین قرار می گیریم . محکوم میشیم حتی به کافر بودن ....
کاش حداقل دلیل اجرای برخی از سنت های آزار دهندمون رو می دونستیم ، یا می فهمیدیم روی کیا آب سرد ریخته و ما باید کتکش رو بخوریم .
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اسفند 1387 توسط
محسن اکبری
همه دوستانی که سر و کاری با IT دارند و آنهایی که ندارند ، بعید است اگر تا
کنون با خواندن مقالات پر آب و تاب درباره محیط کار گوگل و یا مایکروسافت حتی شده
برای لحظه ای آرزوی کار در آن را نکرده باشند . گوگلی که به شما زمان استراحت
اجباری می دهد ، رستوران و محل ورزش آن رویایی است و هرگونه امکاناتی که بخواهید
در اختیار شما میگذارد.
من هم مانند خیلی ها! زمان زیادی را برای حسرت خوردن برای آن محل کار رویایی و خواندن مقاله های با آب و تاب، برای بیشتر حسرت خوردن صرف کرده ام و شاید بعد از آن شروع به گفتن بد و بیراه به مملکت و محل کار و نداشته هایمان کرده ام.
اما اگر خوب بنگریم،
فقط از ماست که بر ماست ، جای دوری نمیروم ، صحبت از همین جاست ،آیا کفشهایی که در دوران کودکی و نوجوانی به پا می کردید را به خاطر دارید ؟ پدر و مادر من غیر از کفش ملی کفشی برای من نمی خریدند و کمتر پیش می آمد که تجربه ای غیر از ملی پوش بودن داشته باشم. اما صحبت من از همان کفش ملی است که اکنون به پای کمتر کودکی دیده می شود. من از سال 1381 به مدت یک سال در مرکز کامیپوتر کفش ملی مشغول به کار بودم و و اکنون بعد از 6 سال از آن می نویسم ...
کدام شما تا به حال می دانستید که کفش ملی در سال 1352 فیش حقوقی کامپیوتری به کارمندان می داده و یک طبقه بزرگ از ساختمان عظیم آن تعلق به مرکز کامپیوتر آن داشته است ، main frame های غول پیکر با امکانات عجیب که اکنون فقط با دیدن آنها در موزه تعجب نخواهیم کرد و جالب تر آن است که بدانیم تا سال 1378 یعنی 20 سال بعد هم همچنان از همان main frame ها در کفش ملی استفاده می شد و آن پیرمرد های غول پیکر جور یک سرور جوان کوچک و جمع و جور را می کشیدند .شاید جالب است بدانید که فقط هزینه برق مرکز کامپیوتر کفش ملی در سال 1379 ماهیانه 10 میلیون تومان بوده است.
در کفش ملی محل استراحت کارمندان وجود داشت ، که مکان آن بین سلف ناهارخوری و ساختمان مرکزی بود ، جایی که پرسنل بعد از خوردن ناهار روزانه به اجبار می بایست برای استراحت و یا چرت نیمروز به آنجا میرفتند و در آن محل گرم و نرم آماده ادامه کار می شدند ، استراحتگاهی که 6 سال پیش متروکه بود و زباله دان اسناد 30 سال گذشته و فقط موش و گردو خاک داشت.
سالن بدن سازی و ورزش کفش ملی با تمام امکانات مدرن آن روز ، 6 سال پیش قفل بزرگی داشت و چیزی که می شد دید غیر از خاک نبود.
فضای سبز داخلی آن ، به همراه آبنماهای زیبا و حوضی که در آن انواع ماهی یافت می شد تنها چیزی بود که بعد از 30 سال هنوز به جای مانده بود .
در آن زمان کفر و جاهلیت قبل از انقلاب، درون کفش ملی مسجدی بزرگ بود برای عبادت پرسنل که البته آن روزی که من از شرکت بیرون می آمدم به دلیل عدم پرداخت حقوق پیش نماز ، مسجد هم تعطیل شده بود.
زیاده گویی نمی کنم ، کفش ملی 30 سال پیش کتابخانه بزرگی داشت، سالن کنفرانس داشت ، تالار عروسی برای پرسنل داشت و البته اینها ،همه امکانات یکی از مجموعه های کفش ملی واقع در مهرآباد جنوبی بود ، ساختمان اصلی آن واقع در اسماعیل آباد کرج شهرکی بود که خیابان های آن را به نام می شناختند ...
جالب است اگر بدانید از کفش ملی با آن غظمت اکنون یک ساختمان چهار طبقه در خیابان وزرا مانده است ، تمام کارخانه های آن تعطیل شده و کفش ملی فقط به عنوان یک واسطه تولیدات دیگران را در فروشگاه هایش به ما می فروشد، کفشهایی که حتی گاهی از چین به ما میرسد.
خودمان کلاهمان را قاضی کنیم ، اگر کفش ملی 30 سال پیش با همان امکانات برای پرسنل و البته امکانات به روز شده برای امروز وجود داشت ، آیا ما حسرت کار در گوگل و مایکروسافت را می خوردیم ؟؟؟؟
من هم مانند خیلی ها! زمان زیادی را برای حسرت خوردن برای آن محل کار رویایی و خواندن مقاله های با آب و تاب، برای بیشتر حسرت خوردن صرف کرده ام و شاید بعد از آن شروع به گفتن بد و بیراه به مملکت و محل کار و نداشته هایمان کرده ام.
اما اگر خوب بنگریم،
فقط از ماست که بر ماست ، جای دوری نمیروم ، صحبت از همین جاست ،آیا کفشهایی که در دوران کودکی و نوجوانی به پا می کردید را به خاطر دارید ؟ پدر و مادر من غیر از کفش ملی کفشی برای من نمی خریدند و کمتر پیش می آمد که تجربه ای غیر از ملی پوش بودن داشته باشم. اما صحبت من از همان کفش ملی است که اکنون به پای کمتر کودکی دیده می شود. من از سال 1381 به مدت یک سال در مرکز کامیپوتر کفش ملی مشغول به کار بودم و و اکنون بعد از 6 سال از آن می نویسم ...
کدام شما تا به حال می دانستید که کفش ملی در سال 1352 فیش حقوقی کامپیوتری به کارمندان می داده و یک طبقه بزرگ از ساختمان عظیم آن تعلق به مرکز کامپیوتر آن داشته است ، main frame های غول پیکر با امکانات عجیب که اکنون فقط با دیدن آنها در موزه تعجب نخواهیم کرد و جالب تر آن است که بدانیم تا سال 1378 یعنی 20 سال بعد هم همچنان از همان main frame ها در کفش ملی استفاده می شد و آن پیرمرد های غول پیکر جور یک سرور جوان کوچک و جمع و جور را می کشیدند .شاید جالب است بدانید که فقط هزینه برق مرکز کامپیوتر کفش ملی در سال 1379 ماهیانه 10 میلیون تومان بوده است.
در کفش ملی محل استراحت کارمندان وجود داشت ، که مکان آن بین سلف ناهارخوری و ساختمان مرکزی بود ، جایی که پرسنل بعد از خوردن ناهار روزانه به اجبار می بایست برای استراحت و یا چرت نیمروز به آنجا میرفتند و در آن محل گرم و نرم آماده ادامه کار می شدند ، استراحتگاهی که 6 سال پیش متروکه بود و زباله دان اسناد 30 سال گذشته و فقط موش و گردو خاک داشت.
سالن بدن سازی و ورزش کفش ملی با تمام امکانات مدرن آن روز ، 6 سال پیش قفل بزرگی داشت و چیزی که می شد دید غیر از خاک نبود.
فضای سبز داخلی آن ، به همراه آبنماهای زیبا و حوضی که در آن انواع ماهی یافت می شد تنها چیزی بود که بعد از 30 سال هنوز به جای مانده بود .
در آن زمان کفر و جاهلیت قبل از انقلاب، درون کفش ملی مسجدی بزرگ بود برای عبادت پرسنل که البته آن روزی که من از شرکت بیرون می آمدم به دلیل عدم پرداخت حقوق پیش نماز ، مسجد هم تعطیل شده بود.
زیاده گویی نمی کنم ، کفش ملی 30 سال پیش کتابخانه بزرگی داشت، سالن کنفرانس داشت ، تالار عروسی برای پرسنل داشت و البته اینها ،همه امکانات یکی از مجموعه های کفش ملی واقع در مهرآباد جنوبی بود ، ساختمان اصلی آن واقع در اسماعیل آباد کرج شهرکی بود که خیابان های آن را به نام می شناختند ...
جالب است اگر بدانید از کفش ملی با آن غظمت اکنون یک ساختمان چهار طبقه در خیابان وزرا مانده است ، تمام کارخانه های آن تعطیل شده و کفش ملی فقط به عنوان یک واسطه تولیدات دیگران را در فروشگاه هایش به ما می فروشد، کفشهایی که حتی گاهی از چین به ما میرسد.
خودمان کلاهمان را قاضی کنیم ، اگر کفش ملی 30 سال پیش با همان امکانات برای پرسنل و البته امکانات به روز شده برای امروز وجود داشت ، آیا ما حسرت کار در گوگل و مایکروسافت را می خوردیم ؟؟؟؟
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 بهمن 1387 توسط
محسن اکبری
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یك بوته ی بابونه .
من به یك آینه ، یك بستگی پاك قناعت دارم .
من نمی دانم
كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست .
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست.
گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد.
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.
و به بوییدن یك بوته ی بابونه .
من به یك آینه ، یك بستگی پاك قناعت دارم .
من نمی دانم
كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست .
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست.
گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد.
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 دی 1387 توسط
محسن اکبری
تبلیغات